بسم رب الشهداء و الصدیقین .....
امروز صبح از ساعت 6 صبح خبر شهادت جواد رو دادن آبجی گفت حوراء جواد هم رفت مبهوت نیگاش کردم خندیدم بهش گفتم
رفت؟باز هم خندیدم اینبار براش خوشحال بودم خوشحال از اینکه شهید شد.
بهش گفتم آقا جواد شهادتت مبارک!
لباس که نمی خواست بپوشم از دیروز پیرن مشکی رو تنم کرده بودم!رفتیم خونه عمو که یه خیابون پایین تره در خونه که رسیدیم صدای گریه میومد اینکه خودم رو کنترل کنم برام سخت بود اما خودم رو کنترل کردم.رفتیم داخل مامانش گریه کرد به مامان گفت دیدی رفت من نمی تونستم ببینم هیچی رو نمی دیدم نشستم یه گوشه سرم رو گذاشتم رو دو زانوم و برا خودم گریه کردم.
مامان صدام کرد گفت حوراء برو پیش بچه ها تو اتاق می ترسیدم از نمی دونم از چی اما دستام می لرزید رفتم در اتاق رو باز کردم دیدم خواهرش اون طرف عکس جواد رو گرفته بود دستش می گفت می بینی عمه جواد نرفته که نیگاه کن جواد زنده است داره به من می خنده منتظره خانمش بیاد. آروم نشستم کناری خواهرش رو کرد بهم و گفت حوراء دیدی داداشم رفت دیدی؟ با خجالت سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم بی تابی می کرد گریه می کرد سعی می کردم آرومش کنم اما مگه می شد؟ بهش می گفتم جواد زنده اس اون شهید شده شهدا که نمی میرن اون می فهمید منم می فهمیدم اما هیچ کدوم نمی خواستیم قبول کنیم اون حرف من براش مهم نبود و من خودم هم می دونستم حرف زدنم فایده نداره.نیاز داشت گریه کنه،آروم کنارش نشستم و گریه کردم خیلی آروم!
خانمش هم اومد و این دفعه شده بودن سه تا بهت زده نیگاش می کردم(مبهوتِ مبهوت)یه لحظه ولش می کردی سرش رو می کوبید تو زمین داداشش محکم سرش رو گرفته بود تو بغلش و اجازه هیچ حرکتی رو بهش نمیداد! حرفهایی که کم و بیش از بین حرفهای مبهمی که میزد متوجه می شدم اینا بود:
- جواد مگه قرار نبود جهیزیه که آماده شد عروسی کنیم؟ها؟پس چی شد جواد بیا ببین همه اش آماده است همه اش؟چی شد پشیمون شدی؟چرا نمیایی ببینی؟
- جواد عزیزم تو تموم عمرم بودی تمام زندگی ام بودی بدون تو زندگی معنی نمیده.نه جواد هنوز هم هستی می دونم که بر می گردی تو که نرفتی.
ودیگر جز جیغ و یه مشت حرف مبهم هیچ نشنیدی!
و اینجا بود که آرزو کردم کاش داداش علی جای جواد رفته بود با تمام وجودم اینو گفتم! چرا نگفتم خودم؟ می دونم که خودم لیاقت نداشتم اگه داشتم که می برد! داداش زن نداشت،می دونم طاقت ما بیشتر بود، و خیلی چیزای دیگه که اینجا دیدم....نمی دونم!آرزو کردم کاش داداشم که بخشی از زندگیمه و شاید همه اش رفته بود ولی جواد نرفته بود!
هنوز مبهوت بودم که صدا زدند گفتند عمو(حاجی"باباشون")میگه بچه ها رو بیارین حرف دارم آهسته خواهرش رو بلند کردم رفتیم طرف حال نشستیم حاجی نشسته بود رد اشک رو صورتش بود اما سعی می کرد خودش رو خوب نشون بده !مرد بود دیگه مرد!
با بچه ها مشورت کرد که جواد اینجا خاک بشه یا لامرد همه گفتن لامرد من مونده بودم چرا میگن لامرد؟آخه خودشون که اینجا زندگی می کنن و همه بچه ها هم که همین جا هستند این که این ها اصرار داشتند لامرد باشه رو نمی فهمیدم! بعد فهمیدم خودش گفته بوده لامرد می خوام باشم!
برگشتیم به اتاق خواهرش میگفت حوراء اینا جدیشون گرفته حوراء می خوان جواد رو دفن کنن؟ جواد که نمرده الان میاد خونه میدونم خودم وقتی میرفت کانون میومد دیگه تا 11 شب الانم میاد من می دونم میاد!
سعی می کردم آرومش کنم! کنترل خودم خیلی سخت بود باید خودم آروم می بودم تا می تونستم اونو آروم کنم اما نمیتونستم آروم باشم نمی تونستم!
هیشکی نمی فهمه اینا چی می کشن!هیشکی نمی فهمه!
خدایا اجازه نده خون شهدامون پایمال بشه خدایا خودت رسواشون کن!
یا امام رضا تو رو به مادرمون قسمت میدم حق بچه ها رو بگیر!
یا امام رضا دارم دیوونه میشم!
به روی شانه نعش دوستان است زبان عدلخواهان در دهان است
به قرآن بین بمب و میـن خنثــــی تفاوت از زمیــن تا آسـمان است
سید محمد جواد علوی هم به دیگر شهدا پیوست
روحشان شاد!