سفارش تبلیغ
موسسه تبیان
جواد هم به مانند دیگران پر کشید! - نحل


درباره نویسنده
جواد هم به مانند دیگران پر کشید! - نحل
نحل[67]
یه روزی،یه روزگاری یه 20-19 سال پیش اومدم ببیــــــنم چه خــبره و زودی بــــرم ،اما نمی دونم چی شد که ماندگار شدم و از رفتنم خبری نشد که نشد،حالا هم هر ثانیه که میگذره به رفتنم نزدیک تر میشه و هنوز هیچی ندارم برا اینکه وقتی برگشتم نشون بدم و بگم این مدته کجا بودم !ُS.H.A
نحل نوشت


آرشیو وبلاگ
چرایی وبلاگم؟
چگونگی برگزاری المپیاد کامپوتر
روبوکاپ [2]
المپیاد & روبوکاپ
آموزش ...
آموزش نصب لینوکس
آموزش نحوه برنامه نویسی و اجرا++c در لینوکس
سال نو (86)
فانت کریتر 5.5
cوWavePad
من رفتم تا بعد از امتحانات
تموم شد آخر این امتحانا
همه چی اما نه هیچی!
مهمانی خدا
اعتکاف
نامه ای به معتکفین
تغییر پسوند فایل های صوتی
بغض...!
چون می گذرد غمی نیست
از جون دنیا چی می خوایی؟؟
تولدی دیگر!
بازی الفبای وبلاگ نویسی
رمضان•`¯`•مدرسه
دوست داشتن یا بازیچه کردن خودمون؟؟؟
عرفه عشق
خدایا قربون کرمت!
بالاخره تلاش های بچه ها نتیجه داد
چه زود یک سال گذشت
غـــــــــــــــــزه
به خدا این دل نه سنگ!
این دفعه هم جا موندم
سال تحویل(1387)
هی نگویید التماس دعا...
سفرت به خیر اما...
گزارش بمب گذاری در کانون
جواد هم به مانند دیگران پر کشید!
بدون شرح
شب بمب گذاری به زبون من
درس خواندن ممنوع!
خط خطی
کانون و غربت طلائیه
آقا نمی طلبه...زور که نیست
انا لله و انا الیه راجعون!
یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ
پفک
تا اطلاع ثانوی تعطیل است
بد مزه ترین فیلم کمال تبریزی
چهار ماه و 10 روز گذشت اما؟!
کالای عشق
16 هم تمام شد،17ساله شدم!
فرزند خاک فیلم امشب سینماهای ایران!
خداحافظی...
10 ماه بعد!
اعتکاف88
اینجا رو دوست ندارم
جان باز!
زائر
مدار منطق!
دی با
کاسب
جنون دا
شهید
دانشجو
ترس
سفرجنوب


لینکهای روزانه
فتو بلاگ من [165]
از چنده لا تا جنگ [79]
سینمای دفاع مقدس_2 [76]
سینمای دفاع مقدس_1 [76]
پایگاه خبری - تحلیلی روایت [156]
تالار گفتمان پایگاه اینترنتی دانش آموز [79]
[آرشیو(6)]


لینک دوستان
حاجی
کفش
حرف های قشنگ
استشهادی
راز ماندن
مرفه با درد
فلورانس مهربون
موسسه پیام وصال
بغض های نترکیده
وبلاگ شخصی سنیور زورو
آرزوی وصال
بازمانده تنها
جا کفشی
موسسه ره آموزان وصال
سامی دخت
دخترانه
ماه نا تمام
دنیای راه راه
عطر سیب
درویش پا برهنه
فطرس فداکار
طلب وصل
آی سودا
حرف های زورکی
طلب وصل
عطر یاس
ما نسل سومی ها
ممول مهربون
بدایة
عطر نماز
کانون فرهنگی رهپویان وصال
نحل نوشت/ کوتاه نوشته هایم
نسل سومی
فتو بلاگ من
مشکات
آوای درون
دختری از سیدنی

آمار بازدید
 RSS 


بسم رب الشهداء و الصدیقین .....


امروز صبح از ساعت 6 صبح خبر شهادت جواد رو دادن آبجی گفت حوراء جواد هم رفت مبهوت نیگاش کردم خندیدم بهش گفتم
رفت؟باز هم خندیدم اینبار براش خوشحال بودم خوشحال از اینکه شهید شد.
بهش گفتم آقا جواد شهادتت مبارک!

لباس که نمی خواست بپوشم از دیروز پیرن مشکی رو تنم کرده بودم!رفتیم خونه عمو که یه خیابون پایین تره در خونه که رسیدیم صدای گریه میومد اینکه خودم رو کنترل کنم برام سخت بود اما خودم رو کنترل کردم.رفتیم داخل مامانش گریه کرد به مامان گفت دیدی رفت من نمی تونستم ببینم هیچی رو نمی دیدم نشستم یه گوشه سرم رو گذاشتم رو دو زانوم و برا خودم گریه کردم.
مامان صدام کرد گفت حوراء برو پیش بچه ها تو اتاق می ترسیدم از نمی دونم از چی اما دستام می لرزید رفتم در اتاق رو باز کردم دیدم خواهرش اون طرف عکس جواد رو گرفته بود دستش می گفت می بینی عمه جواد نرفته که نیگاه کن جواد زنده است داره به من می خنده منتظره خانمش بیاد. آروم نشستم کناری خواهرش رو کرد بهم و گفت حوراء دیدی داداشم رفت دیدی؟ با خجالت سرم رو پایین انداختم و هیچی نگفتم بی تابی می کرد گریه می کرد سعی می کردم آرومش کنم اما مگه می شد؟ بهش می گفتم جواد زنده اس اون شهید شده شهدا که نمی میرن اون می فهمید منم می فهمیدم اما هیچ کدوم نمی خواستیم قبول کنیم اون حرف من براش مهم نبود و من خودم هم می دونستم حرف زدنم فایده نداره.نیاز داشت گریه کنه،آروم کنارش نشستم و گریه کردم خیلی آروم! 

خانمش هم اومد و این دفعه شده بودن سه تا بهت زده نیگاش می کردم(مبهوتِ مبهوت)یه لحظه ولش می کردی سرش رو می  کوبید تو زمین داداشش محکم سرش رو گرفته بود تو بغلش و اجازه هیچ حرکتی رو بهش نمیداد! حرفهایی که کم و بیش از بین حرفهای مبهمی که میزد متوجه می شدم اینا بود:
- جواد مگه قرار نبود جهیزیه که آماده شد عروسی کنیم؟ها؟پس چی شد جواد بیا ببین همه اش آماده است همه اش؟چی شد پشیمون شدی؟چرا نمیایی ببینی؟
- جواد عزیزم تو تموم عمرم بودی تمام زندگی ام بودی بدون تو زندگی معنی نمیده.نه جواد هنوز هم هستی می دونم که بر می گردی تو که نرفتی.
ودیگر جز جیغ و یه مشت حرف مبهم هیچ نشنیدی!
و اینجا بود که آرزو کردم کاش داداش علی جای جواد رفته بود با تمام وجودم اینو گفتم! چرا نگفتم خودم؟ می دونم که خودم لیاقت نداشتم اگه داشتم که می برد! داداش زن نداشت،می دونم طاقت ما بیشتر بود، و خیلی چیزای دیگه که اینجا دیدم....نمی دونم!آرزو کردم کاش  داداشم که بخشی از زندگیمه و شاید همه اش رفته بود ولی جواد نرفته بود!

هنوز مبهوت بودم که صدا زدند گفتند عمو(حاجی"باباشون")میگه بچه ها رو بیارین حرف دارم آهسته خواهرش رو بلند کردم رفتیم طرف حال نشستیم حاجی نشسته بود رد اشک رو صورتش بود اما سعی می کرد خودش رو خوب نشون بده !مرد بود دیگه مرد!


با بچه ها مشورت کرد که جواد اینجا خاک بشه یا لامرد همه گفتن لامرد من مونده بودم چرا میگن لامرد؟آخه خودشون که اینجا زندگی می کنن و همه بچه ها هم که همین جا هستند این که این ها اصرار داشتند لامرد باشه رو نمی فهمیدم! بعد فهمیدم خودش گفته بوده لامرد می خوام باشم!

برگشتیم به اتاق خواهرش میگفت حوراء اینا جدیشون گرفته حوراء می خوان جواد رو دفن کنن؟ جواد که نمرده الان میاد خونه میدونم خودم وقتی میرفت کانون میومد دیگه تا 11 شب الانم میاد من می دونم میاد!
سعی می کردم آرومش کنم! کنترل خودم خیلی سخت بود باید خودم آروم می بودم تا می تونستم اونو آروم کنم اما نمیتونستم آروم باشم نمی تونستم!

هیشکی نمی فهمه اینا چی می کشن!هیشکی نمی فهمه!

خدایا اجازه نده خون شهدامون پایمال بشه خدایا خودت رسواشون کن!
یا امام رضا تو رو به مادرمون قسمت میدم حق بچه ها رو بگیر!
یا امام رضا دارم دیوونه میشم!


 به روی شانه نعش دوستان است     زبان عدل‌خواهان در دهان است
به قرآن بین بمب و میـن خنثــــی      تفاوت از زمیــن تا آسـمان است

سید محمد جواد علوی هم به دیگر شهدا پیوست

سید محمد جواد علوی

روحشان شاد!



نویسنده : نحل » ساعت 12:6 صبح روز سه شنبه 27 فروردین 87