سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
شبکه حدیث


درباره نویسنده
نحل
نحل
یه روزی،یه روزگاری یه 20-19 سال پیش اومدم ببیــــــنم چه خــبره و زودی بــــرم ،اما نمی دونم چی شد که ماندگار شدم و از رفتنم خبری نشد که نشد،حالا هم هر ثانیه که میگذره به رفتنم نزدیک تر میشه و هنوز هیچی ندارم برا اینکه وقتی برگشتم نشون بدم و بگم این مدته کجا بودم !ُS.H.A
نحل نوشت


آرشیو وبلاگ
چرایی وبلاگم؟
چگونگی برگزاری المپیاد کامپوتر
روبوکاپ
المپیاد & روبوکاپ
آموزش ...
آموزش نصب لینوکس
آموزش نحوه برنامه نویسی و اجرا++c در لینوکس
سال نو (86)
فانت کریتر 5.5
cوWavePad
من رفتم تا بعد از امتحانات
تموم شد آخر این امتحانا
همه چی اما نه هیچی!
مهمانی خدا
اعتکاف
نامه ای به معتکفین
تغییر پسوند فایل های صوتی
بغض...!
چون می گذرد غمی نیست
از جون دنیا چی می خوایی؟؟
تولدی دیگر!
بازی الفبای وبلاگ نویسی
رمضان•`¯`•مدرسه
دوست داشتن یا بازیچه کردن خودمون؟؟؟
عرفه عشق
خدایا قربون کرمت!
بالاخره تلاش های بچه ها نتیجه داد
چه زود یک سال گذشت
غـــــــــــــــــزه
به خدا این دل نه سنگ!
این دفعه هم جا موندم
سال تحویل(1387)
هی نگویید التماس دعا...
سفرت به خیر اما...
گزارش بمب گذاری در کانون
جواد هم به مانند دیگران پر کشید!
بدون شرح
شب بمب گذاری به زبون من
درس خواندن ممنوع!
خط خطی
کانون و غربت طلائیه
آقا نمی طلبه...زور که نیست
انا لله و انا الیه راجعون!
یا ذَاالْجَلالِ وَالاِْکْرامِ
پفک
تا اطلاع ثانوی تعطیل است
بد مزه ترین فیلم کمال تبریزی
چهار ماه و 10 روز گذشت اما؟!
کالای عشق
16 هم تمام شد،17ساله شدم!


لینکهای روزانه
فتو بلاگ من [175]
از چنده لا تا جنگ [91]
سینمای دفاع مقدس_2 [77]
سینمای دفاع مقدس_1 [76]
پایگاه خبری - تحلیلی روایت [158]
تالار گفتمان پایگاه اینترنتی دانش آموز [80]
[آرشیو(6)]


لینک دوستان
حاجی
کفش
استشهادی
فلورانس مهربون
حرف های قشنگ
راز ماندن
مرفه با درد
موسسه پیام وصال
بغض های نترکیده
وبلاگ شخصی سنیور زورو
آرزوی وصال
بازمانده تنها
جا کفشی
موسسه ره آموزان وصال
سامی دخت
دخترانه
ماه نا تمام
دنیای راه راه
عطر سیب
درویش پا برهنه
فطرس فداکار
طلب وصل
آی سودا
حرف های زورکی
طلب وصل
عطر یاس
ما نسل سومی ها
ممول مهربون
بدایة
عطر نماز
کانون فرهنگی رهپویان وصال
نحل نوشت/ کوتاه نوشته هایم
نسل سومی
فتو بلاگ من
مشکات
آوای درون
دختری از سیدنی

آمار بازدید
 RSS 

میگه میشه یکم پیاده بریم؟
پیاده راه میرم،از ظهری که دیدمش ناراحت بوده،پرسیدم دلیل ناراحتیش رو.
آروم شروع کرد به حرف زدن،چند سالی میشه باباش باهاشون زندگی نمیکنه تا یکی دو سال پیش که مامانش تقاضای طلاق می کنه.
خونه ی اجاره ای،وضعیت نابه سامان خونه، دانشگاه خودش همه ی این ها باعث شد از همون یک سال پیش شروع کنه به کار کردن،دانشگاه رو گذاشت کنارنمیرسید هم کار کنه هم درس بخونه،یه وقت هایی میشد که دو سه هفته ای یه بار هم نمیتونستم ببینمش سرش خیلی شلوغ بود.
بابایی داشت که هر از گاهی سر میزد بهشون و بعد از اومدن باباش تا یکی دو ماه یه سری دردسر براشون پیش میومد تموم میشد دوباره تا سری بعد که پدر حس پدریش گل کنه و دلتنگ بشه و سر بزنه بهشون و مشکلاتشون رو از اینی که هست بیشتر کنه.
کی دو ماه پیش باباش سکته کرد و مجبور شد کلی قرض بگیره تا بتونه مخارج بیمارستانش رو پرداخت کنه بعد از اون مرخص که شد رفت دنبال زندگی خودش،هنوز نتونسته اون قرض ها رو پس بده نتیجه ی کنکور علمی کاربردی اومده بود و قبول شده بود اصرار می کردم که بره،مدام بهش میگفتم نذار کنار نمیرسی بخونی واسه کنکور تو که کار می کنی حداقل این دانشگاه رو برو و این حرف ها....
نگران بود که کارش رو از دست بده و نتونه شهریه ی دانشگاه رو بده ،نگران از اینکه مخارج خونه هم هست!
حرف میزنم باهاش سعی می کنم بهش امید بدم که تاالان تونسته و از این به بعد هم میتونه...
خداحافظی می کنم و مابقی راه رو تا خونه پیاده میرم ،به مشکلاتش فکر می کنم به دلش که اونقدر بزرگه به اینکه هنوز هم حتی ذره ای گله نمی کنه از خدا ،همیشه میگه راضیم به رضای خودش.


برمیگردم به چند هفته پیش گفته بود میخواد باهام حرف بزنه برا فرداش قرار گذاشتم که ببینمش رفتم پیشش ،مدت ها با پسری دوست بود و این اواخر اومده بود خواستگاریش و خانوادش گفته بودن باید بره سربازی و وضعیت کارش مشخص شه،از این ارتباطشون خانواده هاشون خبر داشتن هم قبل از خواستگاری و هم بعدش میگفت مامانم اینا راضی نمیشه دوری ازش برام سخته برا اون هم،رفته بودم که فقط گوشی باشم برای شنیدن حرفهایش گفتم خب اینها رو که میدونم چیز جدیدی برای گفتن داری؟
شروع کرد به گفتن همه ی آنچه که جدیدا گذشته بود و بی خبر بودم ازشون،میگفت اول مهر رفتیم صیغه خوندیم،صحبت کردیم با روحانی و این حرف ها،گفتم خب تو که راحت بودی از نظر محرم و نامحرمی مشکلی نداشتی که،گفت نه قضیه فراتر از این حرف هاست.
هر 5 شنبه که قرار بیرون رفتن داشتیم رو از مهربه این ور دیگه نمیرفتیم بیرون با هم میرفتیم خونشون خانوادش هم نبودن،من حالا دیگه رسما "زنش" هستم!مامانم هم میدونن.
این جمله ی آخرش اونقدر سنگین بود که ناخودآگاه دوسه بار تکرارش کردم،بهت زده فقط گوش میدادم به حرف هاش، میگفت حالا یک ماهی میشه با هم ارتباط جسمی نداشتیم و این براهردومون سخته،خواستم بهم بگی که چی کار کنم؟چرا خدابرا ما اینطوری میخواد؟ چرا من نباید کنار کسی باشم که دوسش دارم؟هزار چرای دیگه......
بهت زده بهش گفتم وضعیت رو از چیزی که بود خراب تر کردی باید صبر می کردی "باید".
گفتم مامانت که میدونن چرا راضی نمیشن به عقدتون میگه خب بابام گفتن باید بره سربازی و یه سری حرف دیگه که گفتن و نگفتنش فایده ای نداشت...وقتی یک گوش در و یه گوش دروازه....


من حالا مونده بودم و فکر به این دو....
بزرگی روح،حقارت جسم...



نویسنده : نحل » ساعت 3:27 عصر روز جمعه 90 دی 30


اصلا یادم نمیاد چند بار تو خونه سفره ی هفت سین انداختیم.
فقط یادمه اون موقع ها همه بودن،چه سفره ی هفت سینی بود و چه نبود همه کنار هم جمع بودیم با هم سالمان را به قول این ها تحویل میکردیم.
امسال...اما...
هر کدام یک نقطه ای از جهان سالشان را را تحویل می کنند.
کاش حداقل هنوز آنقدری به هم نزدیک باشیم که دلهایمان با هم سالشان را نو کنند.
دوری از کسانی که دوسشون داریم هم
دلیل ِ کوچیکی ِ این دنیاس.

پ.ن:
دلیل ِ کوچیکی ِ این دنیاس



نویسنده : نحل » ساعت 12:58 عصر روز چهارشنبه 89 اسفند 25


بسم رب
نوشتن اینجا خیلی سخته،سکوت رو ترجیح نمیدهم اما نمیتونم بنویسم.
من هنوز اینجا رو دوست دارم.
درسته که اونجا بیشتر می نویسم/گاهی چرت و پرت حتی!
اینجا هنوز مقدس ِ!
پ.ن:
اونجا= نحل نوشت 



نویسنده : نحل » ساعت 8:4 عصر روز جمعه 89 خرداد 21